پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۰

ز حد نه فلک تا گاه و ماهی

دهد بر هست واجب گواهی

نظر در ظاهر و باطن چو کردیم

ظهور اوست در سر الهی

توئی آن شه که گلخن تا برادوش

صباحش آفتاب صبحگاهی

جمال خویش را بنموده گفتی

به بین ما را دگر از ما چه خواهی

چو کوهی یافت جان از وصل رویش

بدید آن ماه را پاک از مناهی

جسم وجان را از دو عالم سوختی

تا مرا علم نظر آموختی

خانه دل غیر الا در نظر

دیدم از جاروب لا می روفتی

بیش شمع روی او پروانه وار

آفتاب چرخ را می سوختی

تا می صافی شود خون دلم

همچو انگور از لگد میکوفتی

دید کوهی کز نسیم روی خود

لاله را چون شمع می افروختی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۲در تو حیرانم که چونم ساختی
  2. شمارهٔ ۲۲۳آفتابی و ماه می طلبی
  3. شمارهٔ ۲۲۴در فنای فقر دیرینم توئی
  4. شمارهٔ ۲۲۵زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی
  5. شمارهٔ ۲۲۶باده را نشأیست روحانی
  6. شمارهٔ ۲۲۷گفت رحمان با حمد عربی
  7. شمارهٔ ۲۲۸از قدم تا فرق زیبا آمدی
  8. شمارهٔ ۲۲۹نمود صبح سعادت ز غیب دیداری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.