پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۸

دوش از صومعه در میکده رفتم سحری

تا بیابم ز خرابات نشان و خبری

بر در دیر مغان مغبچگان را دیدم

آن یکی بود چو خورشید و دگر چون قمری

از سر صدق و صفا دست در آغوشم کرد

سینه بر سینه من زد ز صفا سیم بری

بوسه ها بر لب من داد و قدح پیش آورد

گفت ما را به جز این نیست بعالم هنری

نوش کردم قدحی چند از آن جام طهور

دیدم از پرتو دیدار بجان در اثری

کشف شد سرازل تا به ابد در یکدم

بر من از عالم اسرار گشادند دری

گوش جانرا بگرفت و قدحی دیگر داد

گفت بشناس مرا از خود و از هر بشری

گفت کوهی که منم جمع به اسماء و صفات

هر چه بینی به جهان خشک و تری خیر و شری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۰ز حد نه فلک تا گاه و ماهی
  2. شمارهٔ ۲۲۱آشکارا و نهان ماتوئی
  3. شمارهٔ ۲۲۲در تو حیرانم که چونم ساختی
  4. شمارهٔ ۲۲۳آفتابی و ماه می طلبی
  5. شمارهٔ ۲۲۴در فنای فقر دیرینم توئی
  6. شمارهٔ ۲۲۵زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی
  7. شمارهٔ ۲۲۶باده را نشأیست روحانی
  8. شمارهٔ ۲۲۷گفت رحمان با حمد عربی
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.