پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۵

آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه

هست او شاه حقیقت کوهیا شام گواه

هر دو عالم سایه زلفین عنبر سای او

روی آن خورشید باشد آفتاب ملک و جاه

آه از این خورشید کز جان می کند روشن طلوع

باشد او را در دل هر ذره از هر جوی راه

هر که از ریب المنون آمد بجان از خاص و عام

در خلا و در ملا جز لطف او نبود پناه

جز رخ زلفش چو کوهی نقش او درجای نیست

هر که او را هست حرفی از سفید و از سیاه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۷دلا چون محرم روز الستی
  2. شمارهٔ ۲۱۸دوش از صومعه در میکده رفتم سحری
  3. شمارهٔ ۲۱۹نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحری
  4. شمارهٔ ۲۲۰ز حد نه فلک تا گاه و ماهی
  5. شمارهٔ ۲۲۱آشکارا و نهان ماتوئی
  6. شمارهٔ ۲۲۲در تو حیرانم که چونم ساختی
  7. شمارهٔ ۲۲۳آفتابی و ماه می طلبی
  8. شمارهٔ ۲۲۴در فنای فقر دیرینم توئی
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.