پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۲

برآمد آفتاب روی آن ماه

شب تاریک روشن شد سحرگاه

بزلف و روی خود آن مه شب و روز

نه تنها عشق بازد گاه و بیگاه

شبی در بزم بودم پیش ترسا

بت و زنار می گفتند الله

نظر کردم بتا قولی و فعلی

همی گفتند از دلهای آگاه

چو شیر روح شد در بیشه وصل

خلاصی یافتم از نفس روباه

بدان کوهی که کفر و دین واسلام

بهم رستند همچون دانه وکاه

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۴بر تو باد ای جان که دل داری نگاه
  2. شمارهٔ ۲۱۵آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه
  3. شمارهٔ ۲۱۶بر دوخت دلم ز ما سوالله
  4. شمارهٔ ۲۱۷دلا چون محرم روز الستی
  5. شمارهٔ ۲۱۸دوش از صومعه در میکده رفتم سحری
  6. شمارهٔ ۲۱۹نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحری
  7. شمارهٔ ۲۲۰ز حد نه فلک تا گاه و ماهی
  8. شمارهٔ ۲۲۱آشکارا و نهان ماتوئی
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.