پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۰

دلم از درد تو فریاد برآورد که آه

شده از حال دلم جمله ی ذرات گواه

تا سگ کوی تو بر دیده ما پای نهد

خاک گشتیم و فتادیم از این رو در راه

گفتم ای جان جهان جز تو ندارم در دل

گفت مائیم چوجان در دلت الله الله

تا ز خورشید رخش دیده ما روشن شد

روی او بود بهر ذره چو کردیم نگاه

بر در غیر خدا کوهی دیوانه نرفت

دارد از حضرت سلطان جهان شی الله

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۲برآمد آفتاب روی آن ماه
  2. شمارهٔ ۲۱۳آتش عشق بتان هر دو جهان را سوخته
  3. شمارهٔ ۲۱۴بر تو باد ای جان که دل داری نگاه
  4. شمارهٔ ۲۱۵آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه
  5. شمارهٔ ۲۱۶بر دوخت دلم ز ما سوالله
  6. شمارهٔ ۲۱۷دلا چون محرم روز الستی
  7. شمارهٔ ۲۱۸دوش از صومعه در میکده رفتم سحری
  8. شمارهٔ ۲۱۹نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.