پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۹

سلطان عشق خیمه چو در لامکان زده

یک جلوه در جهان مکین و مکان زده

یک لمعه از لوامع خورشید روی او

بر ماه و بر ستاره و بر آسمان زده

تا برده باد بوی گل روی او به باغ

بلبل هزار نعره بهر بوستان زده

چون شد یقین که غیر تو کس نیست در جهان

اهل یقین نیند در این ره کمان زده

در جام آفتاب می لعل هر زمان

جانم بیاد لعل لب دلستان زده

وصف لبش چو روز و شب اندر زبان ماست

زانیم چه غم که درد و جهانم زبان زده

از هر دو کون خاطر کوهی چه فارغست

سر با سگان کوی تو بر آستان زده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۱آفتاب منی و ماه همه
  2. شمارهٔ ۲۱۲برآمد آفتاب روی آن ماه
  3. شمارهٔ ۲۱۳آتش عشق بتان هر دو جهان را سوخته
  4. شمارهٔ ۲۱۴بر تو باد ای جان که دل داری نگاه
  5. شمارهٔ ۲۱۵آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه
  6. شمارهٔ ۲۱۶بر دوخت دلم ز ما سوالله
  7. شمارهٔ ۲۱۷دلا چون محرم روز الستی
  8. شمارهٔ ۲۱۸دوش از صومعه در میکده رفتم سحری
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.