پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش

بخوان وصل خود بنشان پس ایمه همچو مهمانش

بمهمانی دل ما را نداری جز جگر خواری

چو پروانه از او کردی به شمع چهره بریانش

بیک حالت نه می بینم دل صد پاره را هر دم

چو زلف و خال خودداری کنی جمع پریشانش

چو خورشید از گریبان همه ذرات سر برزد

بغیر از او که می گردد بگرداگرد دامانش

بدزدی زلف او دلرا سحر بگرفت و درهم بست

چو کوهی با صبا شد دوش در صحن گلستانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹مگریز از بلا بجوی خلاص
  2. شمارهٔ ۱۵۰از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
  3. شمارهٔ ۱۵۱جوهر آمد جان و جسم ما عرض
  4. شمارهٔ ۱۵۲از اضافات کرده ایم اسقاط
  5. شمارهٔ ۱۵۳جمله توئی و من نیم نیست در این میان غلط
  6. شمارهٔ ۱۵۴لوح محفوظ است اسم الحفیظ
  7. شمارهٔ ۱۵۵سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع
  8. شمارهٔ ۱۵۶همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمع
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.