پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش

در ره رزق خدا از سر قدم می بایدش

هر که قانع شد بدرد عشق جانان همچو ما

ترک سوداهای فکر بیش وکم می بایدش

تا سواد الوجه فی الدارین او باشد درست

از سر زلف سیاه خود علم می بایدش

بهر یاقوت لب دلجوی جان بخش حبیب

قوت جان از آه و اشک و درد و غم می بایدش

با غم جانان بباید ساخت در دنیا و دین

دل که او را جاودان ناز و نعم می بایدش

دم نمی باید زدن بی یاد آن دلبر دمی

گر از آن لب ساغر می دمبدم می بایدش

وانکه چون کوهی بفقر و فاقه می سازد مدام

صبر همچون کوهی در جبر و ستم می بایدش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
  2. شمارهٔ ۱۴۸آن ماه در آمد از درم دوش
  3. شمارهٔ ۱۴۹مگریز از بلا بجوی خلاص
  4. شمارهٔ ۱۵۰از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
  5. شمارهٔ ۱۵۱جوهر آمد جان و جسم ما عرض
  6. شمارهٔ ۱۵۲از اضافات کرده ایم اسقاط
  7. شمارهٔ ۱۵۳جمله توئی و من نیم نیست در این میان غلط
  8. شمارهٔ ۱۵۴لوح محفوظ است اسم الحفیظ
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.