پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش

نیست در شعله خورشید از اینسان آتش

هم از آنشمع که روشن شد از هر دو جهان

دید از شاخ شجر موسی عمران آتش

دیدم از نور رخ ماه تو ای سرو بلند

هست در سینه خورشید درخشان آتش

آتش مهر تو تنها نه دل سنگ بسوخت

دارد از رنگ لبت لعل بدخشان آتش

بهوای گل روی تو بدیدم در باغ

بود اندر جگر غنچه خندان آتش

از فروغ رخ خورشید جهان آرایت

کفر زلفین تو زد در دل ایمان آتش

بسکه از نور رخت سوخت درون کوهی

برد از آه دلش شمع شبستان آتش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶او را بدو چشم او در ز دیده همی بینش
  2. شمارهٔ ۱۴۷دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
  3. شمارهٔ ۱۴۸آن ماه در آمد از درم دوش
  4. شمارهٔ ۱۴۹مگریز از بلا بجوی خلاص
  5. شمارهٔ ۱۵۰از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
  6. شمارهٔ ۱۵۱جوهر آمد جان و جسم ما عرض
  7. شمارهٔ ۱۵۲از اضافات کرده ایم اسقاط
  8. شمارهٔ ۱۵۳جمله توئی و من نیم نیست در این میان غلط
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.