پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۲

عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش

جان عارف فارغ آمد از لباس و از معاش

و هو معکم گفت از این رو فاش میگویم بدان

درمقام وحدت از خود من نه می بینم جداش

حق الست و ربکم گفت وهمه جانها بلی

زان کشند اهل وفا پیوسته در عالم بلاش

رحمتش عام است از این رو خاص را باشد خطر

انبیاء و اولیاء افتاده اندر ابتلاش

روز رویش روشنی آفتاب وماه شد

سرمه چشم جهان بین همه شد خاکپاش

حاضر است آن یار در دل همچو جان روشن بتن

از چنین حضرت که می بیند تو را غافل مباش

مهوشان خورشید را چون ذره در رقص آورند

کوهیا جان باز پیش دلبر و مردانه باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۴دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
  2. شمارهٔ ۱۴۵هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
  3. شمارهٔ ۱۴۶او را بدو چشم او در ز دیده همی بینش
  4. شمارهٔ ۱۴۷دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
  5. شمارهٔ ۱۴۸آن ماه در آمد از درم دوش
  6. شمارهٔ ۱۴۹مگریز از بلا بجوی خلاص
  7. شمارهٔ ۱۵۰از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
  8. شمارهٔ ۱۵۱جوهر آمد جان و جسم ما عرض
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.