پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۱

جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش

در سر زلف بتان زنجیر باید کردنش

هر که خواهد آفتاب روی او بیند صباح

در دل شب همچو مه زنجیر باید کردنش

رویت ایمه آفتاب و زلف شبرنگ زحل

تا به کی باشد که او تاثیر باید کردنش

پیر اگر خواهد که باید کام خود از نوجوان

خدمت آن لب شکر در شیر باید کردنش

هر که قربان شد ز تیر کیش آن ابرو کمان

دیده را آماج گاه تیر باید کردنش

دل که در علم نظر کامل نشد از چشم حبیب

آیتی از روی او تفسیر باید کردنش

کوهی سرگشته از بهر دو چشم آن غزال

گشت در کهسار چون نخجیر باید کردنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۳آمد آن دلبر قلندر روش
  2. شمارهٔ ۱۴۴دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
  3. شمارهٔ ۱۴۵هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
  4. شمارهٔ ۱۴۶او را بدو چشم او در ز دیده همی بینش
  5. شمارهٔ ۱۴۷دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
  6. شمارهٔ ۱۴۸آن ماه در آمد از درم دوش
  7. شمارهٔ ۱۴۹مگریز از بلا بجوی خلاص
  8. شمارهٔ ۱۵۰از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.