پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۶

ختم قرآن خدا هست از این رو برناس

زانکه تعبیر کلامش ز ازل کرد نیاس

مصحف حضرت حق را تو معبر باشی

گر دلت جمع کنی از غم و شر وسواس

کرد تعلیم خدا اعلم لدنی جان را

بی سیاهی دوات و قلم و بی قرطاس

علم توحید بدان علم نظر می باشد

که جز او هیچ نه بینی تو بادراک و قیاس

وقت آن شد که بجان از دو جهان فرد شوی

بدردل به نشینی همه عمر بپاس

بخوری آب حیاتی که ز جان شد جاری

تا شوی زنده جاوید بخضر و الیاس

تاج شاهی مطلب بنده درویشی باش

کوهیا شکر کن و شاه شو از فقر و پلاس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸ایدل از درد و غم جانان مپرس
  2. شمارهٔ ۱۳۹چون تو میدانی ز درد ما مپرس
  3. شمارهٔ ۱۴۰ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
  4. شمارهٔ ۱۴۱جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش
  5. شمارهٔ ۱۴۲عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش
  6. شمارهٔ ۱۴۳آمد آن دلبر قلندر روش
  7. شمارهٔ ۱۴۴دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
  8. شمارهٔ ۱۴۵هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.