پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۵

تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس

شد روان از دیده من بحر عمان و ارس

هر طرف کردم نظر او بود پیدا و نهان

آفتاب روی لاشرقی ندارد پیش و پس

کل شیئی هالک الا وجهه تفسیر چیست

یعنی جز او نیست باقی در دو عالم هیچکس

وه چه سراست اینکه در شهر دل ما روز و شب

زلف او دزد آمد و چشم سیه کارش عسس

کردم از دزد و عسس فریاد پیش خال او

لعل او خندان شد و گفتا منم فریاد رس

همچو مرغ نیم بسمل پر زدم درخاک و خون

گفت خود را بگذران از هر چه مستی بوالهوس

گفتمش چشمم چو محرم نیست بر روی شما

گرد حلوای لب لعلت چرا پردمگس

گفت خورشیدم من وکونین ذرات منند

کی کنند از ذره ها خورشید روی خود قبس

کوهیا سر بر زد از جان تو ماه روی دوست

همچو گل کو سر برآرد فی المثل از خار و خس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۷سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
  2. شمارهٔ ۱۳۸ایدل از درد و غم جانان مپرس
  3. شمارهٔ ۱۳۹چون تو میدانی ز درد ما مپرس
  4. شمارهٔ ۱۴۰ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
  5. شمارهٔ ۱۴۱جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش
  6. شمارهٔ ۱۴۲عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش
  7. شمارهٔ ۱۴۳آمد آن دلبر قلندر روش
  8. شمارهٔ ۱۴۴دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.