پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۹

چون تو میدانی ز درد ما مپرس

حاضری از ناله شبها مپرس

گردن جانها بزلفت بسته ای

از جنون و شورش و سودا مپرس

مردم چشم منی در چشم خون

وز سرشک دیده دریا مپرس

چون بدیدی چشم و روی زلف یار

دم مزن از فتنه و غوغا مپرس

قل هو الله احد وصف خدا است

آه آه از شاهد یکتا مپرس

یار سرنائی وجان سر نای اوست

همچو نی بنواز و از سرنا مپرس

درد و لعل اوست یحیی و یمیت

جان بده وز یحیی الموتی مپرس

ابروی او قاب قوسین وی است

در شب زلفش تو از اسری مپرس

مصطفی را بین چو ماه چارده

گفته شد تفسیر از طه مپرس

لا نشد الا و الالا نشد

محو شد از لا و از الا مپرس

دان نفخت فیه من روحی که چیست

در حکایتهای روز افزا مپرس

کوهیا در جان جمالش را به بین

پس چونا بینا مرو هر جا مپرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۱جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش
  2. شمارهٔ ۱۴۲عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش
  3. شمارهٔ ۱۴۳آمد آن دلبر قلندر روش
  4. شمارهٔ ۱۴۴دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
  5. شمارهٔ ۱۴۵هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
  6. شمارهٔ ۱۴۶او را بدو چشم او در ز دیده همی بینش
  7. شمارهٔ ۱۴۷دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
  8. شمارهٔ ۱۴۸آن ماه در آمد از درم دوش
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.