پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۳

نیست جز ذات خدا پیدا و پنهان هیچکس

حق شناسان دو عالمرا همه یکحرف بس

همچو نی بنواخت جانرا صبح یار لب شکر

از لب جان بخش نائی می زند جانها نفس

آمد از امکان و واجب کاروان سالار غیب

ناله اشیا بود در کاروان بانگ جرس

دوش در شهر دل ما دزد رو آورده بود

دیدم آن شه را که هم خود زد بود و هم عسس

گفتمش دزدی چرا ای پادشاه انس و جان

گفت گوهر را ز چشم غیب میپوشم نه خس

با دوزخ شهمات خواهم کردنش در عرصه گاه

کز دو زلف خویش طرحش داده پیل و فرس

شش جهة غرق است در دریای وحدت خشک لب

قطره ها را در محیط عشق نبود پیش و پس

فاذکر و نی گفت اول یاد کرد آخر ز ما

بیش از این ما را از آن حضرت نباشد ملتمس

کوهیا بر چرخ چارم رفت چون عیسی بدم

دل که بگذشت از خیال شهوت و حرص و هوس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۵تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس
  2. شمارهٔ ۱۳۶ختم قرآن خدا هست از این رو برناس
  3. شمارهٔ ۱۳۷سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
  4. شمارهٔ ۱۳۸ایدل از درد و غم جانان مپرس
  5. شمارهٔ ۱۳۹چون تو میدانی ز درد ما مپرس
  6. شمارهٔ ۱۴۰ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
  7. شمارهٔ ۱۴۱جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش
  8. شمارهٔ ۱۴۲عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.