پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۲

حق دمید اندر تن آدم نفس

زین جهت آدم بحق شد هم نفس

از ملایک سر آدم را نهفت

کی زند حق پیش نامحرم نفس

حق از آن نفسی که در آدم دمید

زد ز جان عیسی مریم نفس

بنده شد عالم بیکدم بیدرنگ

صبح چون زد نیر اعظم نفس

باغ از باد صبا شد مشکبار

چون زد اندر زلف خم در خم نفس

گفت درجان دوش حی لایموت

هست از ما زنده خرم نفس

کوهیا تا چند از این قیل و مقال

پس مزن در پیش لا اعلم نفس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۴عشق داریم بدیدار تو ایجان بهوس
  2. شمارهٔ ۱۳۵تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس
  3. شمارهٔ ۱۳۶ختم قرآن خدا هست از این رو برناس
  4. شمارهٔ ۱۳۷سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
  5. شمارهٔ ۱۳۸ایدل از درد و غم جانان مپرس
  6. شمارهٔ ۱۳۹چون تو میدانی ز درد ما مپرس
  7. شمارهٔ ۱۴۰ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
  8. شمارهٔ ۱۴۱جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.