پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۸

عنقای دلم بنوک منقار

بال و پر خویش کرده طیار

از قاف وجود کرد پرواز

آمد ز هوا بسوی منقار

شمس و قمر است هر دو بالش

در هر پر او هزار انوار

باشد ز دو بال او شب قدر

ماننده ی زلف و روی دلدار

هر ذره ز روی اوست خورشید

خورشید ز ذره شد پدیدار

چون دید که غیر او کسی نیست

ایمان آورد و کرد اقرار

کوهی چو عروس طبع خود را

انکار نموده ای ز ابکار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۰شبی از غیر آن ماه دل افروز
  2. شمارهٔ ۱۳۱کلوخ جسم را در آب انداز
  3. شمارهٔ ۱۳۲حق دمید اندر تن آدم نفس
  4. شمارهٔ ۱۳۳نیست جز ذات خدا پیدا و پنهان هیچکس
  5. شمارهٔ ۱۳۴عشق داریم بدیدار تو ایجان بهوس
  6. شمارهٔ ۱۳۵تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس
  7. شمارهٔ ۱۳۶ختم قرآن خدا هست از این رو برناس
  8. شمارهٔ ۱۳۷سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.