پرش به محتوای اصلی
کوهی کوهی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۴

از بدو نیک و نیک و بد بگذر

بکن از عقل و نفس خویش حذر

مردم چشم و دیده دل شو

تا به بینی نگار را به نظر

شو مسافر به عالم جبروت

ملکوت است ملک بحر و بر

جز لب خشک و چشم خون افشان

ما نداریم هیچ زاد سفر

در عطش سوختیم و باکی نیست

لب او هست ساقی کوثر

شمع جان شد بتی و او شاهد

حبذا شمع و شاهد و دلبر

وه چو حسن است اینکه در دو جهان

همه را هست عشق او در سر

ناید از رفته های آن عالم

بر ما کس بغیر پیغمبر

شد بدان عالم و درون آمد

همه دیدند مؤمن و کافر

غرض این بود آمدن اینجا

که شود خلق را بحق رهبر

جبرئیل امین بدو نرسید

که از او درگذشت بالاتر

اوست محبوب حضرت عزت

بهمه انبیا بحق سرور

همه طفلان مکتب اویند

از صغار و کبار و خیر و ز شر

او چو گنج وصال حق را یافت

میل او کی بود به سیم و به زر

کوهیا عیب هیچ کس نکنی

تا قبولت کنند اهل نظر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۶ای دل دیوانه از اندوه جانان غم مخور
  2. شمارهٔ ۱۲۷دل از محبت دنیا و آخرت بردار
  3. شمارهٔ ۱۲۸عنقای دلم بنوک منقار
  4. شمارهٔ ۱۲۹خدا چون ظاهر و پیدا است امروز
  5. شمارهٔ ۱۳۰شبی از غیر آن ماه دل افروز
  6. شمارهٔ ۱۳۱کلوخ جسم را در آب انداز
  7. شمارهٔ ۱۳۲حق دمید اندر تن آدم نفس
  8. شمارهٔ ۱۳۳نیست جز ذات خدا پیدا و پنهان هیچکس
همه‌ی غزلیات ←

کوهی درباره‌ی کوهی

«کوهی» شاعری متعلق به قرن نهم قمری به بعد است که دیوان وی به اشتباه به «باباکوهی شیرازی» عارف قرن چهار و پنج هجری قمری نسبت داده شده است (در این مورد مقالهٔ بررسی شخصیت ابن باکویهٔ شیرازی به قلم محمدعلی جانی‌پور را ببینید). وی در اشعار خود گاهی «کوهی» و گاهی «انسان» تخلص می‌کرده است. مطابق استقصای شادروان علامه قزوین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.