پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟

دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست

حیف باشد که بگویم که مه و خورشیدی

هم تو بنگر که بدان هر دو کسی مایل هست؟

منزلت گفتم مانا که همین در دل ماست

چو ببینیم که به هر جات همین منزل هست

گر به خاک در خویشم نگری افتاده

خود بگویی که چنین آدمیی از گل هست

روسیاهم، حبشی گوی من سوخته را

وگرم داغ درون نیست، برون دل هست

چشمم از هجر تو دریا شد و در خیل خیال

ای بسا مردم آبی که درین ساحل هست

چند شمشیر چنان بر من بیچاره زنی

باری این مرتبه همچو منی قابل هست

دردم آنکس که نداند دهدم پند، آری

در جهان نیز بسی بی خبر و غافل هست

از پی عشق نصیحت چه کنی خسرو را

باری آن کس که نصیحت شنود عاقل هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
  2. شمارهٔ ۳۹۶خیال روی تو چون در ناب در نظر است
  3. شمارهٔ ۳۹۷رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
  4. شمارهٔ ۳۹۸جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست
  5. شمارهٔ ۳۹۹دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
  6. شمارهٔ ۴۰۰لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
  7. شمارهٔ ۴۰۱بیا که دل بشد از انتظار آمدنت
  8. شمارهٔ ۴۰۲چه وزن ماه سما را برابر رویت
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.