پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۴

با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری

دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری

با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی

هر چند که در چشم نیایم ز حقیری

کامی ز لب لعل تو شاید که برآید

با من چو میان خود اگر ننگ نگیری

سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن

آزادی من چیست به دام تو اسیری

گفتی که به پیری طرف عشق رها کن

چون عشق در آمد چه جوانی و چه پیری

احوال درون دل و بیرون خرابم

محتاج خبر نیست که بر جمله خبیری

با زنده دلی گفت کمال از سر حالت

حالت به از آن نیست که در عشق بمیری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۶بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجی
  2. شمارهٔ ۹۸۷به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه می‌خواهی
  3. شمارهٔ ۹۸۸بده ساقی شراب ارغوانی
  4. شمارهٔ ۹۸۹بر سر راه طلب بافت گدانی گهری
  5. شمارهٔ ۹۹۰بر گل به پای سرو چو رفتار می‌کنی
  6. شمارهٔ ۹۹۱بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی
  7. شمارهٔ ۹۹۲برویت بنگرم ناگه نرنجی
  8. شمارهٔ ۹۹۳به کوی عشق باشی شیرمردی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.