پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۶

بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجی

ز عشق آب حیاتی ز عقل ملح اجاجی

درین مرقع اگر چون کلاه صاحب ترکی

ز قالب ارچه شوی دور بر سر همه تاجی

اگر به شیوه منصور دم زنی ز اناالحق

یقین شود دم آخر که چند مرده حلاجی

بعلم و عقل فرو ماندی از همه عجب است این

که فیل داری و اسب و پیاده چون شه عاجی

مگر دماغ تو صوفی به بانگ چنگ شود تر

که از قدح نکشیدی عظیم خشک مزاجی

درون دل بفروز ای خیال دوست که ما را

هزار درد اگرت هست ازو کمال مخور غمی

درین سراچه تیره تو نور بخش سراجی

چو درد دوست بود قابل هزار علاجی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۸بده ساقی شراب ارغوانی
  2. شمارهٔ ۹۸۹بر سر راه طلب بافت گدانی گهری
  3. شمارهٔ ۹۹۰بر گل به پای سرو چو رفتار می‌کنی
  4. شمارهٔ ۹۹۱بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی
  5. شمارهٔ ۹۹۲برویت بنگرم ناگه نرنجی
  6. شمارهٔ ۹۹۳به کوی عشق باشی شیرمردی
  7. شمارهٔ ۹۹۴به مجلسی که بمستان ز لب شراب دهی
  8. شمارهٔ ۹۹۵به باران کهن یاری نکردی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.