پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱۷

آمد لب تو باز بصد نازه در سخن

شیرین حکایتیست که گوید شکر سخن

حاجت بگفت نیست ترا چشم و غمزه هست

گر میکنی بمردم صاحب نظر سخن

دیوار گوش دارد و اغیار نیز چشم

ما چون کنیم با نوز بیرون در سخن

با گیسویت شبی که به پایان برم حدیث

خواهم گرفت با سر زلفت ز سر سخن

از ماجرای اشک منت هم شدی وقوف

گه گه اگر بگوش تو کردی گهر سخن

عاشق رخ تو دید و سخن بسته شد برو

چون شد تمام کشته نگوید دگر سخن

وصف رخت کمال چو آورد در میان

گفت از همه نکوتر و باریکتره سخن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۱۹ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من
  2. شمارهٔ ۸۲۰ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر من
  3. شمارهٔ ۸۲۱ای عادت قدیمت دلهای ما شکستن
  4. شمارهٔ ۸۲۲ای غمت آرام جان عاشقان
  5. شمارهٔ ۸۲۳ای غمت فوت جان سوختگان
  6. شمارهٔ ۸۲۴ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان
  7. شمارهٔ ۸۲۵ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من
  8. شمارهٔ ۸۲۶با درد تو آرمید نتوان
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.