پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۱۸

امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمن

دشمن چه تواند کرد چون دوست بود با من

آورد صبا بویی از مصر سوی کنعان

یعقوب صفت ما را شد دیده بدان روشن

چون غنچه دل بشکفت از بوی نسیم وصل

خار غم هجران را از دیده روان بر کن

در مانظری می کن با ما سخنی می گو

تا کور شود حاسد تا لال شود دشمن

وقت طرب و عیش است ای زاهد دعویدار

رو شیشه دعوی را بر سنگ ملامت زن

بی درد نباید بود بی عشق نباید زیست

تا عقل بود در سر تا روح بود در تن

وارست کمال از غم تا گشت میان خلق

معروف به قلاشی مشهور به می خوردن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۲۰ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر من
  2. شمارهٔ ۸۲۱ای عادت قدیمت دلهای ما شکستن
  3. شمارهٔ ۸۲۲ای غمت آرام جان عاشقان
  4. شمارهٔ ۸۲۳ای غمت فوت جان سوختگان
  5. شمارهٔ ۸۲۴ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان
  6. شمارهٔ ۸۲۵ای نهاده بار هجران بر دل پر درد من
  7. شمارهٔ ۸۲۶با درد تو آرمید نتوان
  8. شمارهٔ ۸۲۷بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوان
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.