پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۹۹

چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز

که خاشاک نکند به آتش ستیز

اگر دیده خواهد که یابد دلم

بگو خاک پایش به مژگان ببیز

سر خود به نیغ تو خواهم فروخت

که به زین ندارم خریدار نیز

چو دید آهر از دور آن چشم مست

روان از همانجا بگشت و گریز

از دل ریخت آن غمزه خون کمال

اگر می نهم جرم خونم بریز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۱رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز
  2. شمارهٔ ۶۰۲زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد باز
  3. شمارهٔ ۶۰۳سر من خاک پایت باد و جان نیز
  4. شمارهٔ ۶۰۴کشت چشم تو ام به شیوه و ناز
  5. شمارهٔ ۶۰۵گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوز
  6. شمارهٔ ۶۰۶ما را بچه جرم از نظر انداخته باز
  7. شمارهٔ ۶۰۷ما سر فدای خاک رهت کرده ایم باز
  8. شمارهٔ ۶۰۸مجلس ما به حضور تو چنانست امروز
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.