پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷

دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب

چون کند بیچاره مسکین تن تنها غریب

آرزومند دیار خویشم و یاران خویش

در جهان تا چند گردم بی سر و بی‌پا غریب

چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من

محنت غربت نداند هیچکس الا غریب

هرگز از روی کرم روزی نپرسیدی که چیست

حال زار مستمند مانده دور از ما غریب

چون درین دوران نمی افتد کسی بر حال خود

در چنین شهری که میبینی که افتد با غریب

در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال

واغرییی واغریبی واغریبی واغریب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹رفتم از دست‌! من بی سر و پا را دریاب
  2. شمارهٔ ۶۰عنبرست آن دام دل یا مشک ناب
  3. شمارهٔ ۶۱لعل درخشان نگر غیرت یاقوت ناب
  4. شمارهٔ ۶۲مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب
  5. شمارهٔ ۶۳من طلب کردم وصالت روز و شب
  6. شمارهٔ ۶۴آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت
  7. شمارهٔ ۶۵آنچه از خدای خواست دل بنده باز یافت
  8. شمارهٔ ۶۶آن چشم نیمه مست جهانی خراب ساخت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.