پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴

چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب

بریز در قدح گوهرین عقیق مذاب

خروش ناله مستان به گوش او نرسید

و گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب

چو مطرب غم او چنگ زد به دامن من

ز گوشمال جفا ناله می کنم چو رباب

ز جیب پیرهن اندام نازنین بینش

چنانکه از تن شیشه قطره های گلاب

اگرچه ریختن خون به حکم شرع خطاست

بریز خون صراحی که هست عین صواب

بیا به جان و سر خود که دردمندان را

به مرهمی که توانی زمان زمان دریاب

مگر که در سر زلفین او وزید صبا

که می وزد ز گلستان نسیم عنبر ناب

ترا به چشمه حیوان چرا کنم تشییه

که هست تشنه لعل تو گوهر سیراب

کنون که جور فراق از تو بر کمال آمد

ز دست دیده فتادم چو کاسه بر سر آب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶دلم از شمع رخت در تب و تابست امشب
  2. شمارهٔ ۵۷دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب
  3. شمارهٔ ۵۸دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب
  4. شمارهٔ ۵۹رفتم از دست‌! من بی سر و پا را دریاب
  5. شمارهٔ ۶۰عنبرست آن دام دل یا مشک ناب
  6. شمارهٔ ۶۱لعل درخشان نگر غیرت یاقوت ناب
  7. شمارهٔ ۶۲مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب
  8. شمارهٔ ۶۳من طلب کردم وصالت روز و شب
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.