پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲

با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب

کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب

سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایه‌ای

تا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب

تو رو ای دربان که من در سایه دیوار او

می نشینم منتظر چندانکه آید آفتاب

بعد از آن کان روی روشن آفتاب از دور دید

گر برو بندی در از روزن در آید آفتاب

آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنج

چون به خود گرم است خود را می ستاید آفتاب

در سر زلفت گرفتست آفتاب از دیرباز

حلقه ای زان زلف بگشا تا گشاید آفتاب

می کشد بهر تو گفتم درد سر دایم کمال

گفت نشنیدی که دردسر فزاید آفتاب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاب
  2. شمارهٔ ۵۵حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب
  3. شمارهٔ ۵۶دلم از شمع رخت در تب و تابست امشب
  4. شمارهٔ ۵۷دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب
  5. شمارهٔ ۵۸دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب
  6. شمارهٔ ۵۹رفتم از دست‌! من بی سر و پا را دریاب
  7. شمارهٔ ۶۰عنبرست آن دام دل یا مشک ناب
  8. شمارهٔ ۶۱لعل درخشان نگر غیرت یاقوت ناب
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.