پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۸

مرا بی تو آسوده حالی نباشد

دمی بی رخت بی ملالی نباشد

خیال نو باشد مرا در دل و بس

تمنای جاهی و مالی نباشد

من و آب چشمی و سودای سروی

چه همت بود آنکه عالی نباشد

ز سر دل جام غافل مباشید

ور او نیست یک رنگ خالی نباشد

مجود این مشرب از زاهد خشک

که کونته به جام سفالی نباشد

چه کار آید این زاهدی شیخ ما را

چرا عاشق لا ابالی نباشد

کمال ار برندان مصاحب نباشی

ترا هیچ صاحب کمالی نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۰مرا ز پیش براندی جفا همین باشد
  2. شمارهٔ ۵۱۱مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد
  3. شمارهٔ ۵۱۲مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید
  4. شمارهٔ ۵۱۳مرا لطف گفتارش از راه برد
  5. شمارهٔ ۵۱۴مریض عشق بتان را بر طبیب نباشد
  6. شمارهٔ ۵۱۵مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد
  7. شمارهٔ ۵۱۶من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سود
  8. شمارهٔ ۵۱۷من بر سر آن کر بچه کارم همه دانند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.