پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۵

مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد

می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد

پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانش

تو معشوقی مرا فرما که عاشق جان فشان باشد

حدیث لطف گفتارت بکن از دیگری پرسش

که ما را ز آن لب انگشت تحیر در دهان باشد

چه نسبت می کنی مه را بخود خود را نکونر بین

که از تو نابمة فرق از زمین تا آسمان باشد

میان گفتم ار گمشد منش بابم چه میبخشی

قبا گفت و کله بر سر کمر هم در میان باشد

بخوان عاشق درویش اگر مهمان رسد جانان

کباب از سینه آب از دیده شیرینی زبان باشد

کمال از دیده می ریزد سرشک گرم در پایت

خنک آبی که در پای سهی سروی روان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۷من بر سر آن کر بچه کارم همه دانند
  2. شمارهٔ ۵۱۸به با رخ تو خود را بوجه می ستای
  3. شمارهٔ ۵۱۹مهره روی تو نه در خورد من مسکین بود
  4. شمارهٔ ۵۲۰مهر قیامتی را هرگز زوال باشد
  5. شمارهٔ ۵۲۱مه طلعت ترا به تمامی غلام شد
  6. شمارهٔ ۵۲۲به من عید شد مبارک باد
  7. شمارهٔ ۵۲۳مه نامهربان من وفاداری نمیداند
  8. شمارهٔ ۵۲۴می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.