پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتد

کز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد

رقیب از حد برون پای از حد خود می نهد بیرون

مبادا دامن دولت که در دست گدا افتد

به چین زلفت ار گفتم حدیث مشک معذورم

پریشان گوی را اکثر سخنهای خطا افتد

فلک را با همه کوشش که سال و ماه بنماید

چنین ماهی نپندارم که اندر سالها افتد

بدل گفتم برون افتاد راز ما کنون ای دل

بگفت از دیدهٔ گریان هنوزت تا چها افتد

همی خواهم که چون آبش روان جان در قدم ریزم

ولی با این همه مشکل که میل او به ما افتد

چه پرسی از کمال آخر که دور از روی اوچونی

چه باشد حال آن بلبل که از گلشن جدا افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسد
  2. شمارهٔ ۴۵۰سرو را هرکه راست می‌گوید
  3. شمارهٔ ۴۵۱سروسهی به بستان گر سال‌ها برآید
  4. شمارهٔ ۴۵۲سرو سهی در بوستان چندانکه بالا می‌کشد
  5. شمارهٔ ۴۵۳شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد
  6. شمارهٔ ۴۵۴شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد
  7. شمارهٔ ۴۵۵شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیرد
  8. شمارهٔ ۴۵۶شوخی از چشم تو عجب نبود
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.