پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۱

سروسهی به بستان گر سال‌ها برآید

با قد دلربایان در حسن بر نیاید

صوفی ز ما بیاموز آیین عشقبازی

کز زاهد ریایی این کار کمتر آید

آن زلف عنبرافشان پیوسته باد درهم

کو از سیاهکاری سر در رخ تو ساید

آن زلف عنبرافشان پیوسته باد درهم

بادی و در تن ما جانی دگر فزاید

ای دل ز جام محنت چندان مباش غمگین

باشد که صبح دولت یک روز رخ نماید

ماییم و آستانت تا هست زندگانی

یا سر نهیم آنجا یا خود دری گشاید

می خور کمال و بشکن ناموس اهل تقوی

زیرا که نیکنامی با عشق راست ناید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۳شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشد
  2. شمارهٔ ۴۵۴شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد
  3. شمارهٔ ۴۵۵شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیرد
  4. شمارهٔ ۴۵۶شوخی از چشم تو عجب نبود
  5. شمارهٔ ۴۵۷صبا ز دوست پیامی بسوی ما آورد
  6. شمارهٔ ۴۵۸صوفی از رندان بپوشد می که در خلوت بنوشد
  7. شمارهٔ ۴۵۹عاشقانت بسحرها که دعا می گویند
  8. شمارهٔ ۴۶۰عاشقان خط تو را مشک ختا می‌گویند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.