پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۹

مرا از چشم تو نازی نیاز است

به نازی کش مرا چندین چه ناز است

دلم بنواز یعنی سوز و بگداز

که دل مسکین غمت مسکین نواز است

رخت دارند و خط بیچارگان دوست

که این بیچاره سوز آن چاره ساز است

مده گو لب چو زلف آمد به دستم

که گر روزش نبوسم شب دراز است

لبش نرم گدازد از دم من

که آه سینه سوزم جان گداز است

به رویش واعظا شد سجده واجب

سخن کوتاه کن وقت نماز است

کمال از زلف او بونی نیابی

گرت از صد سر و جان احتراز است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۱مرا بر رخ از دیده خون آمد است
  2. شمارهٔ ۲۵۲مرا دلیست که جز با غم تو سرخَوش نیست
  3. شمارهٔ ۲۵۳مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
  4. شمارهٔ ۲۵۴مرا بی محنت او راحتی نیست
  5. شمارهٔ ۲۵۵مرا گفتی برین در این فغان چیست؟
  6. شمارهٔ ۲۵۶مرد بی درد مرد این ره نیست
  7. شمارهٔ ۲۵۷مرد عشق تو به غم همدرد است
  8. شمارهٔ ۲۵۸هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.