پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۱

مرا بر رخ از دیده خون آمد است

که اشک از چه بر من برون آمد است

کجا ایستد از چکیدن سرشک

که این شیشه ها سرنگون آمد است

دل آمد بخود در چه آن زقن

که زندان علاج جنون آمد است

گرفتم حساب جمالش به ماه

رخ او ز صدمه نزون آمد است

کسی برد ازو بوی چون عود سوز

که آنجا به سوز درون آمد است

دهانش به ابرو به نقش من است

چو میمی که در پیش نون آمد است

از قند سخن ساخت حلوا کمال

به بینید باران که چون آمد است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۳مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
  2. شمارهٔ ۲۵۴مرا بی محنت او راحتی نیست
  3. شمارهٔ ۲۵۵مرا گفتی برین در این فغان چیست؟
  4. شمارهٔ ۲۵۶مرد بی درد مرد این ره نیست
  5. شمارهٔ ۲۵۷مرد عشق تو به غم همدرد است
  6. شمارهٔ ۲۵۸هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست
  7. شمارهٔ ۲۵۹مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
  8. شمارهٔ ۲۶۰مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.