پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۴

مرا بی محنت او راحتی نیست

که تا عیشی نباشد عشرتی نیست

بسی دیدم نعیم و ناز عالم

ز ناز دوست خوشتر نعمتی نیست

بگوخونم بریز از کس میندیش

که خون بی کسان را حرمتی نیست

گناهش مینویسی ای فرشته

ترا خود هیچ انسانیتی نیست

به چشمش گر کم از خس می نمایم

خسی را این هم اندک عزتی نیست

من ومهرش که در خیل گدایان

چو من درویش صاحب همتی نیست

کمال اینجا چه درویشی فروشی

که شاهان را برین در قیمتی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۶مرد بی درد مرد این ره نیست
  2. شمارهٔ ۲۵۷مرد عشق تو به غم همدرد است
  3. شمارهٔ ۲۵۸هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست
  4. شمارهٔ ۲۵۹مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
  5. شمارهٔ ۲۶۰مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوست
  6. شمارهٔ ۲۶۱مقام عشق تو هر چند منزل خطر است
  7. شمارهٔ ۲۶۲من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت
  8. شمارهٔ ۲۶۳من نخواهم ز کمند نو نجات
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.