پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۷

مرد عشق تو به غم همدرد است

دردمند تو بلا پرورد است

هر که از درد و رنگی دارد

اشک او سرخ و رخ او زرد است

بیخیر میفتد آتش خواب است

درد و غم می خورد اینش خورد است

دردمندان به دو رخ پاک کنند

کف پا کز ره ن گرد است

هست با درد تو هر فردی را

عالمی کز همه عالم فرداست

عشق، بیدرد سری گرم نکرد

شمع تا سوز ندارد سرد است

چون براند سخن از درد کمال

هر که مردست بگوید مرداست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۹مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
  2. شمارهٔ ۲۶۰مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوست
  3. شمارهٔ ۲۶۱مقام عشق تو هر چند منزل خطر است
  4. شمارهٔ ۲۶۲من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت
  5. شمارهٔ ۲۶۳من نخواهم ز کمند نو نجات
  6. شمارهٔ ۲۶۴مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت است
  7. شمارهٔ ۲۶۵مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفت
  8. شمارهٔ ۲۶۶میل دلم بروی تو هر دم زیادت است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.