پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۶

مرد بی درد مرد این ره نیست

غافل از ذوق درد آگه نیست

بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو

دعوی عاشقی موجه نیست

روشن و خوش صباح زنده دلان

ا جز به بیداری سحرگه نیست

سالک باکرو نخوانندش

آنکه از م اسوی منزه نیست

آستین کوته است شیخ چه سود

چون از دنیاش دست کوته نیست

خواجه تا کی زند زهستی دم

که شود زیر خاک ناگه نیست

جان برین خاک ره فشاند کمال

گر زند لال عشق بیره نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۸هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست
  2. شمارهٔ ۲۵۹مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
  3. شمارهٔ ۲۶۰مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوست
  4. شمارهٔ ۲۶۱مقام عشق تو هر چند منزل خطر است
  5. شمارهٔ ۲۶۲من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باخت
  6. شمارهٔ ۲۶۳من نخواهم ز کمند نو نجات
  7. شمارهٔ ۲۶۴مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت است
  8. شمارهٔ ۲۶۵مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.