پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۴

گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست

عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست

عهد بستی که دگر از تو نه بردارم دل

ترسم آنست که پیمان بنان محکم نیست

دارم از دست تو بسیار شکابت لیکن

با که گویم که درین حال کسم محرم نیست

جز به میل تو ندارد دل مسکین ذوقی

بلبل سوخته را باغ و گلستان کم نیست

به گدایان نظری دارند شاهانه جهان

لله الحمد نرا قاعد آن هم نیست

لب لعل تو چو جام است پر از آب حیات

چه توان کرد که با ما نفسی همدم نیست

رو غنیمت شمر امروز کمال این دم را

زانکه اندر دو جهان خوشتر ازین یکدم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۶گر یار مرا با من مسکین نظری نیست
  2. شمارهٔ ۲۲۷گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت
  3. شمارهٔ ۲۲۸گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیست
  4. شمارهٔ ۲۲۹گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی
  5. شمارهٔ ۲۳۰گل از پیراهنت بوئی شنیدست
  6. شمارهٔ ۲۳۱گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن است
  7. شمارهٔ ۲۳۲گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست
  8. شمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.