پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۶

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست

ما را گله از بخت خود است از دگری نیست

اندیشه ز سر نیست که شد در سر کارش

اندیشه از آن است که با ماش سری نیست

دی بر اثر او رمقی داشتم از جان

و امروز چنانم که از هم اثری نیست

گفتنی پی هر نیرگی ای روشنی ای هست

چون است که هرگز شب ما را سحری نیست

هر شربت راحت که رسیده از کف خوبان

بی چاشنی غصه و خون جگری نیست

مادام که جان ساکن منزلگه خاک است

دلرا ز سر کوی تو رای سفری نیست

زنهار کمال ار گذری بر سر کویش

از سر گذر اول که ازینت گذری نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۸گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیست
  2. شمارهٔ ۲۲۹گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی
  3. شمارهٔ ۲۳۰گل از پیراهنت بوئی شنیدست
  4. شمارهٔ ۲۳۱گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن است
  5. شمارهٔ ۲۳۲گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست
  6. شمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است
  7. شمارهٔ ۲۳۴گلی چون سرو ما در هر چمن نیست
  8. شمارهٔ ۲۳۵گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.