پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۹

گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی

قصه کوته تر بمیرهای ناتوان گفتی و رفت

گوئیم هر دم سگ کو گویمت با خاک راه

این چنین گر حیف باشد آنچنان گفتی و رفت

دی شنیدم کز گدایان درت خواندی مرا

این چه تعظیم است خاک آستان گفتی و رفت

ای صبا وقتی که پیغامی بما آری ز دوست

گر ندانی نام او نامهربان گفتی و رفت

سوی ما تا چند اشارتهای پنهان با رقیب

این پریشان را ز جمع ما بران گفتی و رفت

ماجرای ما چو خواهی باز گفت ای آب چشم

پس چرا میایستی چندین روان گفتی و رفت

گر به جان گویند نتوان شد سوی جانان کمال

سهل باشد این حکایت ترک جان گفتی و رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۱گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن است
  2. شمارهٔ ۲۳۲گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست
  3. شمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است
  4. شمارهٔ ۲۳۴گلی چون سرو ما در هر چمن نیست
  5. شمارهٔ ۲۳۵گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
  6. شمارهٔ ۲۳۶گو خلق بدانید که دلدار من این است
  7. شمارهٔ ۲۳۷لبت را هر که چون شگر مزیده است
  8. شمارهٔ ۲۳۸اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.