پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۱

گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن است

شکل خود دید همانا چو ز آبت بدن است

نازک اندام که ز آسیب صبا تاب نداشت

ظلم باشد اگر از برگ گلش پیرهن است

ای گل از سیم بناگوش بتم گیر به وام

مایه حسن و میندیش که قرض حسن است

نکنم جز به خیال قد تو قصه دراز

بلبلان را سخن ار هست به سرو چمن است

نیست الا اثر سوز دل و آه درون

بر لب از خال تو این دود که بر جان من است

مشک بر گردن آن ترک خطا چیست ز زلف

بت چینش مگر آورده خراج ختن است

میچکد آب حیات از سخنان تو کمال

سخن این است که گویی تو دگرها سخن است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است
  2. شمارهٔ ۲۳۴گلی چون سرو ما در هر چمن نیست
  3. شمارهٔ ۲۳۵گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافت
  4. شمارهٔ ۲۳۶گو خلق بدانید که دلدار من این است
  5. شمارهٔ ۲۳۷لبت را هر که چون شگر مزیده است
  6. شمارهٔ ۲۳۸اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
  7. شمارهٔ ۲۳۹لعل جان بخشت ز جان نازکتر است
  8. شمارهٔ ۲۴۰ما به کفر زلف او داریم ایمانی درست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.