پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۵

گر یار طبیب درد من نیست

دردا که امید زیستن نیست

بیمار را به تندرستی

جز ناله درون پیرهن نیست

هر سر که برید از در یار

ماند به سری که بریدن نیست

رویت همه با چراغ جستم

شمع به هیچ انجمن نیست

ماند به تو غنچه این قدر هست

کو را سخن و نرا دهن نیست

توبه ز نو بود بت شکستم

مؤمن نبود که بت شکن نیست

عالم سخن کمال بگرفت

امروز جز این سخن سخن نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۷گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانت
  2. شمارهٔ ۲۲۸گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیست
  3. شمارهٔ ۲۲۹گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی
  4. شمارهٔ ۲۳۰گل از پیراهنت بوئی شنیدست
  5. شمارهٔ ۲۳۱گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن است
  6. شمارهٔ ۲۳۲گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست
  7. شمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است
  8. شمارهٔ ۲۳۴گلی چون سرو ما در هر چمن نیست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.