پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۷

عشق آئین پارسایان نیست

سلطنت رسم بینوایان نیست

می به صوفی مده که آن صافی

در خور حال هی صفایان نیست

مگر آن دل که برقرار خودست

واقف از حال بیقراران نیست

یار بیگانه شد چنان امروز

کش دگر بار آشنایان نیست

آنکه مشغول نعمت و نازست

هیچش اندوه بینوایان نیست

دولت وصل خواستم گفتند

سلطنت در خور گدایان نیست

رهبران چون کمال این ره را

سالها رفته اند و پایان نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۹عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ است
  2. شمارهٔ ۲۰۰عشق در طینت دلها نمک است
  3. شمارهٔ ۲۰۱عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک است
  4. شمارهٔ ۲۰۲علم و تقوی سر به سر دعوی است معنی دیگر است
  5. شمارهٔ ۲۰۳عمریست که با او دل مسکین نگران است
  6. شمارهٔ ۲۰۴عهد تو سست و وعده ها خام است
  7. شمارهٔ ۲۰۵عید شد خواهیم دیدن ماه یعنی روی دوست
  8. شمارهٔ ۲۰۶غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساخت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.