پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۶

غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساخت

مؤمنانرا کافری از خان و مان آواره ساخت

از لب شیرین تراش بوس کردی کوه کن

گر توانستی دل بی رحم او را چاره ساخت

هر چه خورد آن نوش لب خون دل فرهاد بود

حوض شیرش چون زچشم خون فشان فراره ساخت

واعظ گریان چه می سازند مردم منبرت

طفلی و در گریه می باید ترا گهواره ساخت

صوفیان را زد به محراب آتش و پشمینه سوخت

آنکه آن طاق دو ابروبست و آن رخساره ساخت

از تماشای تو بی معنی است منع عاشقان

چون مصور صورت خوب از پی نظاره ساخت

شد حمایل بکشی در گردنش دست کمال

آن حمایل را ز غیرت خواستم سی پاره ساخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۸غمت ریخت خونم شهادت همین است
  2. شمارهٔ ۲۰۹غم عشق را هیچ تدبیر نیست
  3. شمارهٔ ۲۱۰کاف کفر ما ز طاها بر ترست
  4. شمارهٔ ۲۱۱کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
  5. شمارهٔ ۲۱۲کی چاره درد من بیچاره ندانست
  6. شمارهٔ ۲۱۳کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
  7. شمارهٔ ۲۱۴گر جانب محب نظری با حبیب هست
  8. شمارهٔ ۲۱۵گرچه از باران دیده خاک آن کو پر گل است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.