پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۱

کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست

چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست

بفرقت توام از زندگی ملال گرفت

که بی وصال تو از عمر هیچ حاصل نیست

حقیقت است که دارد طبیعت حیوان

کسی که روی تو دید و بطبع مایل نیست

نرفت سیل سرشکم ز آستان تو دور

که رفتن از در دولت طریق سایل نیست

ترا که عقل تمام است ناصحا باری

چرا نصیحت شخصی کنی که عاقل نیست

کمال حسن نرا بر تو چون کنده روشن

که هیچ آینه با آن جبین مقابل نیست

بغایتی برسید اتصال من با دوست

که جز کمال کسی در میانه حایل نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۳کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
  2. شمارهٔ ۲۱۴گر جانب محب نظری با حبیب هست
  3. شمارهٔ ۲۱۵گرچه از باران دیده خاک آن کو پر گل است
  4. شمارهٔ ۲۱۶گر حال دل به دوست نه امکان گفتن است
  5. شمارهٔ ۲۱۷گر زاهد کم خواره محبت نچشیده است
  6. شمارهٔ ۲۱۸گر صورت چین با رخ خوب تو به دعواست
  7. شمارهٔ ۲۱۹گر عشق تو داغ جان‌گداز است
  8. شمارهٔ ۲۲۰گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.