پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت

تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت

هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم

گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت

در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست

با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت

تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر

در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت

جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدم

انصاف که در چشمه حیوان نتوان یافت

با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت

آهسته که این راه پر آسان نتوان یافت

در بند میان از دل و جان بندگی اش

بی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت

را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصود

بی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳پای بوس چون منی حیف است گفتی بر زبانت
  2. شمارهٔ ۱۱۴تا خیالت را دلمه منزلگه است
  3. شمارهٔ ۱۱۵ترا با من سر باری نماندست
  4. شمارهٔ ۱۱۶ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟
  5. شمارهٔ ۱۱۷تو‌را در کوی جانان خانه‌ای هست
  6. شمارهٔ ۱۱۸ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت
  7. شمارهٔ ۱۱۹چشم شوخ تو هر کرا کشته‌ست
  8. شمارهٔ ۱۲۰چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.