پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۵

ترا با من سر باری نماندست

سر مهر و وفاداری نماندست

مرا امروز با تو خاطری نیز

که بی موجب بیازاری نماندست

ندانم با که همرنگی گزیدی

که در تو بونی از یاری نماندست

بروز آی ای شب هجران که دیگر

چو شمعم ناب بیداری نماندست

به ما ازاند کی اندک وفائی

گرت ماندست پنداری نماندست

برس فریاد درد من خدا را

که بیشم طاقت زاری نماندست

کمال از عمر بی او ره چیزی

کز آن چیزی بدست آری نماندست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۷تو‌را در کوی جانان خانه‌ای هست
  2. شمارهٔ ۱۱۸ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت
  3. شمارهٔ ۱۱۹چشم شوخ تو هر کرا کشته‌ست
  4. شمارهٔ ۱۲۰چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
  5. شمارهٔ ۱۲۱چشم مسلمان کش تو کافر مست است
  6. شمارهٔ ۱۲۲چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست
  7. شمارهٔ ۱۲۳حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست
  8. شمارهٔ ۱۲۴حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.