پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۱

کدام سر که ندارد دماغ سودایی

کدام دل که بود خالی از تمنایی

کجاست پای روانی کدام دست و دل است

نیست بسته به زنجیر زلف زیبایی

مکن ملامتم ای مدعی در این دعوی

هست در سر هر کس به قدر سودایی

چو صبح اگر نفسی می‌زنم ز مهر مهیست

بود هر آینه این دم زدن هم از جایی

بیا و سرو قد خویش عرضه کن بر ما

همچو سرو قدت نیست مجلس‌آرایی

حدیث سرو چمن با قدت نباید راست

که پیش او نتوان گفت زیر و بالایی

چنان ربوده حسن تو شد وجود کمال

که هیچگونه ندارد به خویش پروایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۳گر از شاخ دولت گلی چیدمی
  2. شمارهٔ ۱۰۴۴اگر او یاد من دلخسته کردی
  3. شمارهٔ ۱۰۴۵گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی
  4. شمارهٔ ۱۰۴۶گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی
  5. شمارهٔ ۱۰۴۷گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتی
  6. شمارهٔ ۱۰۴۸گر بری دست به آئینه و در خود نگری
  7. شمارهٔ ۱۰۴۹گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری
  8. شمارهٔ ۱۰۵۰گر به من یار شوی ور نشوی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.