پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۸

گر بری دست به آئینه و در خود نگری

ببری دست ز عشاق به صاحب نظری

ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت

شرم داری مگر از ما که به بالا نگری

روز وصلم ز شب هجر بتر سوزی جان

همچو آتش که به خرمن چو رسی تیز تری

آتش از سر گذرد خرمن دل سوخته را

چون به سروقت جگر سوختگان در گذری

جان و سر هر دو به پای تو از آن می سپرم

که اگر خاک شوم باز به پایت سپری

شد ز خون شیشه دلها پرو دور لب تست

فرصتت باد که این می به تمامی بخوری

زاهد از روی تو مهجور و به خود مغرورست

خویشتن بینی او بین به چنین بی بصری

محتسب را ز من رند خبردار کنید

که من از سوی یکی هستم و تو بی خبری

هر کسی جان ببرة تحفه بر دوست کمال

سر ببر تو چه کنی جان نتوانی که بری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۵۰گر به من یار شوی ور نشوی
  2. شمارهٔ ۱۰۵۱گر تو دل ما سوختی از آتش دوری
  3. شمارهٔ ۱۰۵۲گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
  4. شمارهٔ ۱۰۵۳گر گم شوی از خود خبر یار بیابی
  5. شمارهٔ ۱۰۵۴گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی
  6. شمارهٔ ۱۰۵۵گر همه وقتی همه دل خون نیی
  7. شمارهٔ ۱۰۵۶گفتم: ای سیم‌ذقن! گفت: که را می‌گویی؟
  8. شمارهٔ ۱۰۵۷گل و رخسار تو دارند به هم یکرنگی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.