پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۶

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی

تا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی

فرض کردیم که سجاده فکندی بر آب

چون نداری گهر معرفتی کم ز خسی

تا نیاری قدم از منزل هستی بیرون

سال‌ها گر بروی راه به جایی نرسی

ای که از دل نفست راست برون می‌آید

نفس اینست که از خویش …سی

نیست حاجت که بود سد سکندر در پیش

نفسی در میان تو و او مانع و حایل تو بسی

رانده‌اند از شکرستان سعادت زایتست

که شب و روز هواخواه هوا چون مگسی

حاصل از زهد به جز دردسری نیست کمال

تا که در صومعه مشغول هوا و هوسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۸گر بری دست به آئینه و در خود نگری
  2. شمارهٔ ۱۰۴۹گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری
  3. شمارهٔ ۱۰۵۰گر به من یار شوی ور نشوی
  4. شمارهٔ ۱۰۵۱گر تو دل ما سوختی از آتش دوری
  5. شمارهٔ ۱۰۵۲گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
  6. شمارهٔ ۱۰۵۳گر گم شوی از خود خبر یار بیابی
  7. شمارهٔ ۱۰۵۴گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی
  8. شمارهٔ ۱۰۵۵گر همه وقتی همه دل خون نیی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.