پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰۵

تو سروی و گل خندان همانکه میدانی

رخ نو شمع و شبستان همانکه میدانی

نماز شام تو پیدا شدی و شد فی الحال

ز شرم روی تو پنهان همانکه میدانی

اب تو آرزوی جان مردم است و مرا

از آن لب آرزوی جان همانکه میدانی

اگر بوصل مداوای ریش دل نکنی

رود ز دیدهٔ گریان همانکه میدانی

گر به غمزه کی سعی ناوک اندازی

رسد به جان ضعیفان همانکه میدانی

مگر به باغ ز پیراهنت نسیمی رفت

که پاره کرد گریبان همانکه میدانی

دل کمال بویت همین که رفت از دست

روان شد از عقب آن همانکه می دانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۰۷چرا هر دم از پیش ما میگریزی
  2. شمارهٔ ۱۰۰۸چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری
  3. شمارهٔ ۱۰۰۹چو تو دشمن از دوست نشناختی
  4. شمارهٔ ۱۰۱۰چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
  5. شمارهٔ ۱۰۱۱چه لطف است این که با من می‌نمایی
  6. شمارهٔ ۱۰۱۲چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی
  7. شمارهٔ ۱۰۱۳حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی
  8. شمارهٔ ۱۰۱۴خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.